نفیر نیستان

متن مرتبط با «زندانیان» در سایت نفیر نیستان نوشته شده است

زندانی

  • نیلوبلاگ

    دلم صف می کشد انگار ! میان بهت زندانی چه تنگ است کوچه فردا برای وقت پنهانی عجب غرقم میان درد ! نمی یابد دلم مرحم چه سنگی شد هوای من، برای بخت ویرانی غریبم مسجد و معبد،مرا کیش تو بس باشد به مسلخ رفته ام هربار !برای دشت حیرانی نمی بافد اگر زلفت به دست خود حریر جان به این شانه که می آید ! برای مست عریانی زمین پیوسته می گرید ، به نای نی از آن نی چه چنگی می زند آخر ! برای تخت سلطانی مرا آغوش تو تنگ است چرا خاموش بیدارم چه تاریک است این کوچه برای وقت گریانی تو گفتی اشک تو جاری به سیل غم فغانم کن چه تن...

    ادامه مطلب